اسير خسته
به فريادم برس در ظلمت قبر
ببار باران رحمت از دل ابر
ببار باران رحمت تشنه ام من
اسير خسته و سر گشته ام من
نمي دانم چرا اين چرخ گردون
دل ما عاشقا ن را کرده پر خون
الـــهي کــام مشتاقــان برآيــد
گل زيبــاي مــن از در در آيد
چـــرا باد صبـــا ديــگر نيامد
شب وصل عزيزان بر سر آمد
دلم خون شد زدست آن پري رو
که در بــندم کشد با دام گيـــسو
لب لعل و گل روي و دل سنگ
مــداوم مي کند با طالبش جنگ
دل سنـــگش خدايا مــوم گردان
بلا و رنــج ، از جانش بگردان
به پــيش پـــاي او قربـــانيم کن
غــــــلام محــفل شاهـــانيم کن
دل من چون کبوتر بچه اي بود
اســـير گيــسوي جــانانه اي بود
نمي دانم چرا صيــاد بيرحـــم
پرو بالم شکست و کرده اش زخم
الا صياد اسيــــر کــوي اويم
اسيــر و خستــه ي زنــجير مويــــم
نمي خواهم بـدون روي جانان
بميرم در غريــبي و دهــــم جان
بياد پيـکر گلــگون و بي ســر
که رنگين کرده انـد ايران سراسر
رهايم کن زدست قـوم نــادان
ببـــينــم چـــهره پــيرجـمــاران
الهي شاهد ما ناله ها کرد
دلش بر شمع روي تو فدا کرد
« شاهد جهرمي » الانبار-- عراق
1364/08/09
(بمناسبت ديدار امام )
مشتاق ديدار
دلم زانو زده در پيش دلدار شدم زنداني آن ماه رخسار
چه خوش روزيست آنروز شرفياب به پيش خسرو رخساره مهتاب
زشوق ديد نش جانها نهاديم به کف تا چهره ي پاکش بديديم
که او سروي درون آن چمن بــود چــو خورشيدي ميان انجمن بود
زبرق چهره اش يکباره مُرديم به جاي خويشتن چون مرده مانديم
همه چون مردگان خاموش مانديم که از عشق خدا مدهوش مانديم
چو عيسي بر تن بي روح جان دا د بشارتها کــه از را ز نهــان دا د
خدا ديدم و ليکن ني خدا بود که او آيات حــق روح خدا بــود
شرر زد بر تن افسرده ي ما تبر زد بر دل بت گشته ي ما
چو موسي آن عصا بر قلب ها زد بهـــر دل آن عصا خورده بنازد
که عيسي بر تن بي روح جان دا د بسي امــوا ت را روح و روا ن دا د
ولي عيساي ما الله يارش نگهــدارش بــود پروردگارش
که بر دلهاي مرده آتشي زد که جز بر عشق اله مي نسوزد
چنان شعله کشيده سوز دلها که عا لمگير شد آه درونــها
فدا کردم به راه آن مــه خــــود دو تا زان لالــه ي نشکفته ي خود
بيا جانم به قربان خودت کن هزاران همچو شاهـــد بنده ات کن
غلط گفتم ندار د هيـچ ارزش تن صدها چو من با خـود مسنجش
تويي آن آيت عرش الهــي به پيشت آمده يک رو سياهي
فدايش مي کنم گلزار لالــه نگـــردد جان او تب دار لالــه
زدرگاهت مرانم بحر رحمت
اگرچه بوده ام بس بي مروت
« شاهد جهرمي » عراق الانبار 3/1/65
خدا را شکر مي گويم هميشه عطا کرده به من قلبي چو شيشه
( شاهد جهرمي )
اکنون که به ياري خداوند متعال توفيق حاصل گرديد که با کمک ونظر خاص
ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين در خدمت عزيزان باشيم ،در ايام سوکواري
ابا عبدالله الحسين عليه السلام بيتي از ابياتي که در دوران اسارت در مدح مادر
بزگوارش حضرت فاطمه سلام الله عليهاکه توجه ويژه به اسرا داشتند تقديم مي گردد
وبقيه اشعار بعدا تقدم ميگردد.
رمز هستي جهان فاطمه است گوهر کون ومکان فاطمه است.......
عقده يعني
دسته دسته اطلسي پژمرده است
اين دلم از بي کسي افسرده است
هيچ کس اين عقده ي دل وا نکرد
عقده جائي غير دل پيدا نکرد
عقده هم خالي نمي گردد زدل
خاک بر سر مي کند از عقده ،گِل
عقده هم ويرانگري ها مي کند
مشت ليلي پيش ما وا مي کند
زلف ليلي بيد مجنون گشته است
ياس هم چون لاله دل خون گشته است
ياس هم بوي غريبي مي دهد
بوي عطر يک حبيبي مي دهد
ياس هم با لاله باشد آشنا
آشنا سوزد چو شمعي بي صدا
دسته دسته ياس پرپر مي شود
برگ برگش برگ دفتر مي شود
دفترش خونين ز خون لاله هاست
خون لاله هم ازاين خون ها جداست
ياس من خشکيد وشب بو،بو نداد
هيچ شمعي هم درين سو، سو نداد
شمع دل پروانه اي در بر گرفت
آتشش از پاي تا سر، در گرفت
آتش عشقش چو عقده در دل است
عشق هم در پيش او پا در گِل است
عقده يعني اشک خونين شفق
عقده يعني سر نهادن پيش حق
عقده يعني سوزش پروانه ها
عقده يعني خنده ي د يوانه ها
عقده يعني اشک ها جاري شدن
سيل غم از آسمان باري شدن
عقده يعني بي کسي در بي کسي
عقده يعني عالمي دلواپسي
عقده يعني بغض مانده در گلو
عقده يعني گريه ي بي هاي وهو
عقده يعني ناله هاي مستمر
عقده يعني گريه کردن تا سحر
اشک هم اين شعله را خامُش نکرد
سوختم امّا مرابي هُش نکرد
موج موج اشک هم بي حاصل است
چونکه درياي غمم بي ساحل است
ساحلي در عقده هاي بي کسي
مانده ام در کوچه ي دلواپسي
بي کسي دلواپسي رنج ِمدام
سر کشيدم جرعه جرعه جام جام
خون دل خوردم که بينم روي او
سر نهم از بندگي در کوي او
ديده ام، بي خوابِ مهدي گشته است
اين دلم بي تاب مهدي گشته است
حسرت ديدار مهدي مي کشد
عاقبت اين درد او را مي کُشد
عقده را با خون دل آغشته اند
عقده ها دارد دلم بنما ظهور
اين شب ظلمانيم ،کن غرق نور
عقده ،همچون شعله هاي سرکش است
سوختن ،هم در دل آتش خوش است
آتش عشقش نصيبم کن مدام
تا کنم درس وفاداري تمام
سر نهم در طشت خون ،بي واهمه
جان دهم در پيش پاي فاطمه
حسرت اندر حسرتست اين زندگي
زندگي مرگ است با دلمردگي
کودک ديروز تو در خواب شد
شوره زارازاشک اوسيراب شد
نشنوي ديگر لا لائي هاي من
مُرده ام ،امّا نمي بندم دهن
گرچه پُرشد اين دهان ازخاک گور
بي کران از بي کران باريد ،نور
نسترن ، پيچيده دور پيکرم
پيکر صدپاره ازپا تا سرم
تا نمانم بي کفن درزير خاک
پاک پاکم زين تالم پاک پاک
وا نمي گردد چرا اين عقده ام؟
عقده هاي پُر شده از غصّه ام
همچو «شاهد» ياس يا آلاله ام
عقده ي وامانده ي صدساله ام
«شاهد جهرمي»
پاييز 1384
نام: | |
ايميل: | |